این روزها چقدر دلم درد می کند
شب هنگام؛ از خانه بیرون می زنم؛باد سرد زمستانی و خیابانهای خلوت
چشمانم به جمال ساختمانهای شیک و نوساز روشن می شود که هر روز بر طول قامتشان افزوده می شود.خانه هایی که کم کم به نماد افراط در تجمل شهره می شوند.ماشین های آنچنانی...
ویترین فروشگاههایی را می بینم که از گوشه گوشه شان اشرافیت می بارد.دکانهای گذر سنگینی را دیده اید؟ اینها هم بماند...
در وسط شهر زمین های محصوری را به نظاره می نشینم که میلیونها وجب از خاک شهرم را به بند کشیده اند و صاحبانشان که همانا صاحبان قدرتند هر لحظه با مردم و شهرشان بیگانه و بیگانه تر می شوند و هر ثانیه بی نیاز و فربه تر...
کمی آنسوتر پیرمردی که صورتش را پوشانده ؛ به گمانم یا از شدت سرما یا از ترس شناخته شدن.همه پستوها و گوشه و کنار خیابان را به امید یافتن تکه ای مقوا یا کارتن پاره ای جستجو می کند.
با دیدن این صحنه به ناگاه دخترک نوجوانی را که از فرط گرسنگی سر کلاس درس غش می کند ؛ به یادم می آید.درد دلها راننده تاکسی که با اندک دستمزد روزانه اش فقط می تواند بگوید : خدا را شکر که خودش هست.بغض دستفروش دوره گردی که اگر غرورش مانع نمی شد،غلطیدن اشک از چشمان خسته اش به سادگی عجزش از پرداخت هزینه های گزاف درمان همسر بیمارش نمایان می شد.
و ... و ...
اینها را نوشتم که بدانید این روزها چقدر دلم درد می کند.
بسم الله الرحمن الرحیم